خرید بک لینک

سالگرد فوت مامان...

سلام همدم...

چند دقيقه پيش علي كارت دعوتهاي مراسم سالگرد فوت مامان رو واسم آورد. برا پنجشنبه همين هفته مراسم داريم.چند روزي زودتر از سالگرد واقعيش.(23 فروردين)...خيليييييي دلم گرفت. به اندازه تمام غمهاي عالم غصه دار شدم...

يكسال گذشت...يكساله كه ازمون جدا شد و رفت پيش همسفرش... چه با مرام بودن هردوشون. تاب دوري از همو نداشتن و به فاصله يكسال و پنج ماه و هفت روز بچه هاشونو تنها گذاشتن و رفتن... رفتن كه رفتن...چه دنياي بيرحم و نامرديه اين دنيا...

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

يك سال است كه دلتنگي هاي غروب را با بودن در كنار مزارت سپري كرديم و ناباورانه روزهايمان را به شبهايمان گره زديم و شبهايمان را به اميد آنكه هلال ماهگونه ات را يكبار ديگر در خواب به نظاره بنشينيم به صبح رسانديم. طنين صداي دلنشينت همچنان در گوش ما، مهربانيت در قلب ما و معصوميت چهره ات در ياد ما ميماند...مادر خوبم سالگردآسماني شدنت مبارك... سلام همدمم...امروز 23 فروردينه. يك سال پيش مثل امروز دمدماي اذان صبح مامان واسه هميشه پركشيد و رفت پيش همدمش...بنازم به اين وفاداريتون پدر و مادر عزيزم...امروز

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

در روز جاری نهم تيرماهههههههه...

سالگرد ازدواج من و سعيد جونيييييييييييي...

سالگرد ازدواج...

6 سال پيش مثل امروز، دمدماي اذان مغرب تو محضر آقاي سلطاني خطبه عقد بينمون جاري شد و شديم همسر... چه جالب...! اون روز هم چهارشنبه بود...در روز جاریم چهارشنبس...

هيچكس ازين وبلاگ باخبر نيست... پس خودم به خودم تبريك ميگم...

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

سال پيش كه اصلا روزه نگرفتم. چون صدرا 4ماهه بود و شيرخواره... امسال هم يه چند روزي بيشتر نتونستم بگيرم.. بازم بخاطر صدرا...

يادش بخير 2 سال پيش مثل در زمان حاضر(آخرين روز ماه رمضان) متوجه شدم باردارم...

آخرين روز ماه مبارك رمضان...

باورم نميشه... چقدر روزها زودگذرن...

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

بهشت زير پاي مادران است...

مادرم ميگفت: تا مادر نشوی حس آن را نداني اي فرزندم...

و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟

ياد دارم كه چقدر او خنديد...

سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من...

وقتی تو را در دل داشتم بهشت در دستانم بود و تو در جانم...

و روزی که تو چشم به جهان گشودی بهشت را با تمام بزرگی بر زمین

نهادم و تو را عاشقانه درآغوش کشیدم فرزندم...

آری...!

برای همین است که می گویند:

بهشت زیر پای مادران است...

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

سلام همدمم... اين روزا خيلي درگيرم...خيلي دلهره دارم...خيلي تشويش دارم...خيلي نگرانم. طناب زندگي من و سعيد به نخ رسيده و كم كم داره جدا ميشه... چهارشنبه هفته پيش 13 مردادماه بعد از يك مشاجره خيييييلي بد كه شب قبلش با سعيد و باباش داشتم، رفتيم دادگاه و درخواست طلاق توافقي داديم.هردومون خسته شديم ازين وضعيت رقت بار... ازين روزاي كسالت بار... ازين بي حرمتيها...ازين سرد بودنا... ازين كم محليا...ازين روزاي سخت... تا يه ناراحتي پيش مياد داد و هوار و مشاجره...جديدا هم كه سعيد جسارت كرد و زد تو گوشم...خ

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

سلام همدمم... هنوزم ناراحتم...هنوزم دلگیرم...به قول محسن چاوشی"خیلی دلم گرفته از خیلیا"... چهارشنبه 31شهریور آخرین جلسه مشاوره دادگاه من و سعید بود... نتیجش به طلاق ختم شد... بگذریم که چقدر ناراحت و عصبی بودم... دلم از ازین روزگار خییییلی پره... ..ازون روزم با سعید هیچ حرفی نداشتم که بزنم... در زمان حاضر صبح زود بدون اینکه به من بگه، با داییش رفت تهران. واسه پخش روغن کنجدشون. عصر که تماس گرفتم متوجه شدم رفته. اینقدر بی معرفت بود که حتی یه خداحافظی نکرد...منم با صدرا اومدم پیش دادش علی.... همدم!

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

سلام همدمم... سلام رفیق تنهاییام... یکسال گذشت از آخرین صحبتی که باهات داشتم. خیلی خیلی دلم واست تنگ شده بود... مدتها بود میخواستم بیام ولی نشد... همدمی هنوزم درگیرم... درگیر و دار دادگاه و راضی کردن سعید به طلاق توافقی... دیگه بریدم... خسته م... داغونم... تو این یکسال خیلی عذاب کشیدم. خیلی تنهایی کشیدم. خیلی درد کشیدم... تنها دلگرمی و پشت و پناه و امیدم تو این روزا اولا خداست و بعد ازن صداری عزیزم... صدرایی که نفسم به نفسش بسته ست و خدا میدونه چقدر دوسش دارم... همدمی خیلی خسته م. خیلی... تو این

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

دردود همدمی! چهارشنبه هفته پیش(17 آبان 96)دادگاه بودم. واسه شکایت امین روستا که 4سال پیش ضامن وامی شده بود که من به نام خودم واسه سعید گرفتم و کارگاهشو رونق داد و قرار شد اقساط وام رو خود سعید پرداخت کنه... متاسفانه پرداخت نمیکرد و منم بخاطر اینکه اعتبارم تو بانک نره زیر سوال خودم ماه به ماه اقساط وام رو از حقوق خودم پرداخت میکردم تا پارسال که اختلافاتمون شدت گرفت و سعید دیگه نه خونه میومد و نه خرجی میداد. حتی واسه صدرا هم هیچی نمیسفارش. شده بودم مرد خونه و تمام کارها رو دوش خودم بود. بگذره که چ

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:46

صفحه بندی